می خواهم
آن چنان بر تو مکث کنم
که برف بر بلندای کوه ،
برآنم
آن قدر براندازت کنم
که بر اندازه ی مردمک چشمت
مشرف شوم
و مراعات بی نظیر لبانت
به وقت لبخند ...
در میان کویر کسل هم اگر باشیم
رطوبت موهایت
به اشتیاقی خنک می انجامد ...
با هرچه وقار ِ ملایم که داری
در پیشگاه ِ عشق ات پذیرای من باش
من که
سالهاست قطره ای شبنم در مشت خویش نگه داشته ام ....
مــن و این سکوت ِ سنگی
مـــن و بغض ِ عاشقانه
شــب ِ واژه هـــای زخمی
من و غـــربـــت ِ تـرانه
تــو و انــکــار ِ حـضورم
دل ســـپردن به سـیاهی
یـه سـکوت ِ بی سرانجـام
تـــا لــب ِ مرز ِ تبــاهی
مــــن و آســـمون ِ ابــری
صدای ِ خش خش ِ پاییز
قـصه ی روزای ِ بـی تـو
یـه یلـــدای ِ غــم انگیـز
مــن و چــشمـای گـریون
تپـــش ِ یــه قلب داغون
مـــن عــاشـــق تو قـلبـت
بودم دو روزی مـهمون
شــب ِ پــرواز مــن و تــو
یـــه سقــوط ِ بـی نهایت
شـــب مــرگ ِ شــاعرانـه
وقـــت آغــاز یه هجرت
فـصل ِ نفـرین شـده ی ما
طـــرح ِ نــمناک ِ جدایی
روح ِ تبــدار یــه عـاشـق
تو هجـــوم بــی صـدایی
من و این سکوت ِ سنگی
مـــن و بغـض ِ عاشقانه
شــب ِ واژه هـای زخـمی
آب از ســرم گـذشت ، تمـاشــا کن ای غزل !
فکــــری بـرای یـافـتن ِ دریـا کن ، ای غزل !
آتـــش بزن به کـــوره ی چــشــمـان مـرده ام
بر دســت های ِ یـخ زده ام هـا کـن ، ای غزل
بــا روح ِ پــا برهــنه بــه اینـــجا فـرار کـن !
این بنـدهای تـب زده را وا کـن ، ای غــزل !
باران ؟ بپوش ، درد ؟ بیاور ، سکوت ؟ نکـن
بر سـینه ی شـکسته ی مـن جا کن ، ای غزل
دو چـشمت ؟ بی نهـایت ، اگر شاعرش منم !
قــلبم ؟ آشیـانـت ، کمـی مـدارا کن ای غزل !
شانه ام ؟ تکیه گاه ؟ حرفی نیست ، حاضرم !
تنـها یک اشاره ! فقـط صـدا کن ، ای غـزل !
تبـسم ؟ بی تو قشـنگ نیـست ، بـا مـن بـمان !
یـک شـب ، مـن و تو را ، مـا کـن ای غزل !
قـایـقـی بـه خــواب ِ برکـه بـیـنــداز ، آخـرش
فـکری بـرای یــافــتن دریـا کــن ، ای غـزل !
سایه ها در هم آرمیده اند و من بیدارم ... عشق مثل هوا در کوچه پس کوچه های احساسم جاری است و من خیره مانده ام به سایه ام که باز مثل دلم بی قرار است و نمی دانم چگونه آرامش کنم . روزی دوستی به من گفت : اگر خواستی روزی کسی را نفرین کنی به او چه می گویی؟ انگار نمی دانست که این کلمه در میان واژه های من خیلی غریب است ... گفتم نمی دانم ! گفت به او بگو الهی شرمنده دلت بشوی و کاری از دستت بر نیاید تا آرامش کنی . آن روز معنی اش ر اخوب درک نکردم اما حالا می دانم چه گفت اما نمی دانم چه کسی مرا نفرین کرده است ؟
نگاه می کنم به آسمان ِ این روزها ابری ِ شهرم ( خوب که نگاه می کنم آسمان شهری صاف و آبیست ... انگار آسمان چشمان من ابری ست ) و از لای پنجره سرک می کشم بر حیاط و به آن گلهای خوش عطری که در این هوا اندکی دلپذیر می کنند مشام را ... گلهایی که زنده مانده اند به اندکی خاک و قطره ای آب و بی ریا و بی دریغ بر نسیمی که بر پهنای وجودشان می پیچد دل خوش کرده اند ...
امشب دوباره بیدارم...
تو اما کجایی ؟ شاید مشرق به تو نزدیک تر باشد ... جایی که آفتاب بر می خیزد و اینجا در نزدیکی مغرب ِ من هر روز دلتنگ غروب می کند...
ای خورشید من !
همیشه درخشان باش که شمع شبهای تاریک من خموش نشود ... امشب اشکی می خواهم که تبدار وصال تو باشد ... وصال کسی را می خواهم که در رسیدن نشکند ... آرزو با تو محال نیست و بی تو ... ؟ هر آرزویی نا ممکن است و آروز می کنم به یاد داشته باشی فاصله نمی تواند روح تو را از من جدا کند ...
تنها وقتی تو می شنوی حرف می زنم ... وقتی کلمه ها جان می گیرند
می بینم همه حرفهایم را برای تو نوشته ام ... فقط تو که از من دوری اما تقدیرمان به هم نزدیک است و انگار نامه هایم همیشه به دنبال نشانی آشَنایی می روند که می توان آن را با یک صنوق پستی فهمید ... نمی دانم این روزها چقدر از تو دورم ... کیلومتر ها ... فرسخ ها شایدم بیشتر ... آخر من دوری را به راه نمی بینم اما می دانم روحت در همین نزدیکی است و با روحم در حال نجوا کردن عشق است ...
می نویسم ... باز هم می نویسم اما چه کنم که تمام احساسم درکمله ها نمی گنجد و گاهی قلم از دستم دلگیر که چرا نمی توانم همه چیز را به او بسپارم تا روی سفیدی کاغذ بیاورد ... اشک می ریزم اما اشکم در گوش اشتیاق نمی پیچد .. کاش می شد اشک را نیز بر سفیدی کاغذ حک کرد ... می سازم اما آرام نمی شوم ...
لحظه هایم عمیق تر از زاویه های ساعت دیواری است و کند تر از عقربه ثانیه شماری که کندترین سرعتش را دارد و روزهایم به بلندای فصل سرد سال است در گذرند ...
انگار آرامش را با روح شب زنده داری که منتظر است کاری نیست ... امشب در حسرت کوچه ها ی کودکی می خوابم اما می دانم باز هم ته کوچه بن بست است ...
ادامه دارد ...
لبریزم ،
لبریز ِ خاطراتی که آغشته به
شبنم ِ چشم های توست
_ چشم هایی عمیق تر از آنجا که
نخستین رود ِ جهان زاده شد _
و از یاد نمی روند ...
تویی که
سلولهای ِ تنت
انباشته از عطری نرم
که هنوز بوی نوزاد می دهد ...
تا در بند تو هستم
با خط راه موهای تو بر دریچه ی چشمانم
ماه نیز دلبری نمی کند ...
تو آهسته ای ،
نرمی ،
چون رد شدن سوزن از پارچه ،
و هرچه فرشته
در دهان ِ تو غسل می کنند
و از لای لبان ِ گلی ات
نیشکر می روید
و یشمی پیراهنت آن چنان به رنگت می آید
که بیشه ای پرپلنگ را می مانی
و بلند بختی من
از پیشانی بلند توست ،
تویی
که با یک نگاه
گل ِ سرخ ِ کاسه را به رشد وامی داری ...
به شوق که می خندی
میخکی به لثه هایت می روید
و دهانت پر می شود
از براده های ستاره ای که روی شانه اش ایستاده ای ...
جریان ِ داغ ِ تو که در رگهایم می دود
خیال ِ مرطوبت
بر مژه هایم می نشیند ...
در این بی محلی ِ وقت
به میوه های نارس چشم دوخته ام
کال
گس
پادرختی
و دل واپسم ،
دل واپس ِ توفانی
که در تنگی دلم جا نمی شود ...
و امروز
پیش از آنکه با غزل بگویمت